النا و الیکاالنا و الیکا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه سن داره

الناوالیکاهدیه های خداوند

کتاب

قربون شما برم که عاشق کتاب خوندن هستین الیکا رفته تو کتاب همه ی کتاب رو از حفظ می خونین این کتابهایی هست که هر روز با هم میخونیم   ...
15 مرداد 1391

دریا

الیکا خانوم با اون چوبهایی که همیشه هر جا میریم میگیره دستش النا یه عالمه سنگ انداخت تو آب ...
15 مرداد 1391

خواب

خیلی وقتها با هم بازی یواش صحبت کردن ودر گوشی حرف زدن میکنیم شب قبل از خواب وقتی  به   النا میگم یه چیزی در گوش من بگو می دوه میاد میگه من عاشگ توام از خوشحالی بال در میارم میگم توی اون گوشم هم بگو دوباره همون رو تکرار میکنه.وقتی به الیکا هم میگم یه چیزی توی گوش مامان بگو زود میگه من تورو خیلی دوست دارم،خیلی خیلی خوشحال میشم بعدش النا سرشو میذاره روی این دستم الیکا هم روی اون یکی دستم وقصه براتون میگم تا خوابتون بره آخر داستانم هم حتما باید بگم" قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید، بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود"، اگه یه کم دیر بگم هر دوتا تون میگین مامان قصه ما راست بود بگو .عاشق قصه هایی هستین ک...
9 مرداد 1391

بدون عنوان

تا وقتی شمایک ساله بشید ماهشهر زندگی میکردیم چون کار بابا اونجا بود.خاله زهره اینا هم ماهشهر بودند وبه من تو بزرگ شدن شما خیلی کمک میکردن.اگه می خواستیم با بابا بریم بیرون شما رو خاله زهره وصد البته زهرا خانوم آروم میکردن تا ما بیاییم. زهرا خیلی با شما بازی میکرد هر وقت می خواستم خستگی در بیارم شمارو میسپردم دست زهرا تا باهاتون بازی کنه اون هم شمارو میکرد بچه هاش وبا هاتون بازی میکرد.یه بار که شمارو داده بودم دست زهرا بعد از نیم ساعت که بابا ر فت ببینه دارین چه کار میکنین دید که زهرا میخواسته بهتون قطره ویتامین وآهن بده وحسابی همه جا رو پر از قظره کرده البته به خیر گذشت چون شما چیزی نخورده بودین.زهرا خانوم هم دوست خوب شماست. سناجون دوست خ...
9 مرداد 1391

بدون عنوان

از چند روز قبل که بهتون گفتیم میخواهیم بریم کنار دریا دیگه مارو راحت نذاشتین النا یه بار میپرسید کی میریم دریا الیکا هم یه بار.روزی هم که  رفتیم کنار آب تا لحظه ای که اونجا بودیم تو آب بودین و دوست نداشتین که از آب بیایین بیرون.با هم این شعرو  میخوندین: کجایی؟ بالا/چی میبینی؟ دریا/ توش چیه؟ ماهی /چی میخوره؟ آبی .النا میگفت والیکا هم جواب میداد خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.صدف جمع کردیم.یه عالمه سنگ انداختین تو آب.شنا کردیم.بابا هم سوار قایقتون کرد و بردتون توی دریا و حسابی آب بازی کردین.شب هم سیب زمینی گذاشتیم زیر آتیش و با هم خوردیم.اون روز به عشق آب بازی اصلا نخوابیدین شب موقع برگشتن تو ماشین خوابتون برد.قرررررررررربونتون برم جوجه ...
7 تير 1391